ميرزا شمس بخارايى
141
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
اوّل چنين گفت : از قرارى كه شنيده شده ممش خان آقاى تو ، مردى خمّار است كه آنى سرش از حرارت باده خالى نيست . پس من جواب گفتم : به حضور اعليحضرت شما در اين باب چه تصديق و عرض كنم ، زيرا كه من به چشم خويش از وى باده گسارى نديدهام . پس مرا تحسين نموده گفت : بلى صحّت مردان بر اين است كه تا خود چيزى را نديده ، نبايد تصديق نمايد . پس جواب عريضهء ممش خان را به من سپرد و انعامى شايان مرحمت كرد و فرمان داد تا يك دست خلعت سراپا ، به غير از عمامه به جهت من آوردند . چون خلعت را ديد نپسنديد ؛ پس با لباس تن پوش خودش كه از منسوجات خشن و در واقع كهنهتر از خلعت مرحمتى بود عوض نمود ، لباس خود را سراپا به من خلعت داد . پاس نعمت وى را گفتم . بعد هم پيغام داد كه به ممش خان بگوييد كه خاطر مشوّش مدار و البته نامهاى به جعفر خان حكمران نيشابور نوشته او را به اطاعت من ترغيب نما و به جهت او بنويس « 1 » كه هرگاه سر از چنبر اطاعت پيچيده دارى ، اينك با لشكرى آراسته مىرسم و دمار از روزگارت خواهم برآورد . پس اجازهء رخصتم داد و من از حضور شاه مراد به خدمت ايشان نقيب شتافتم و آنچه فيما بين من و شاه مراد گذشته بود به نقيب اظهار نمودم . او نيز انعامم داده اجازهء انصرافم مرحمت نمود و من مصمّم حركت بودم ؛ ناگاه دو سوار از نزد ممش خان در رسيد و نامهاى از وى به من دادند . چون نامه را ديدم نوشته بود ، كه سواران اوزبيك به اين طرف تاخته چند تن از بستگان مرا به اسيرى بردهاند . مرخصّى آنها را بخواه و با خود بياور . پس نامهء ممش خان را به ايشان نقيب دادم . وى از مندرجات و مضمون آگاه شده ، همان ساعت به نزد شاه مراد رفته واقعه را به عرض رسانيد و فورا حكم به احضار اسيرها داده آنها را به من سپردند و در معيّت من اذن مرخصى يافته ، در شرف حركت بودم كه ناگاه ناظر و طبّاخ شاه مراد ، كه مردى قوى جثّه و چشمان نم نمىداشت ، وارد
--> ( 1 ) . اساس : بنويسد .